در زمین عشقی نیست که زمینت نزند اسمان را دریاب
رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟
گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ، با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟
گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد ، یه گـل بهم داد گفت :
تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم ... نوشته شده در شنبه 14 مرداد 1391ساعت
00:41 توسط nahid2012|
ارسال نظر(0)
|
| Power By:
LoxBlog.Com |