در زمین عشقی نیست که زمینت نزند اسمان را دریاب
به ديوار سلام مي كنم و باز صندلي را با خودم مي چرخانم ومي رقصانم يادمه رقص بلد نبودم! بلند بلند آواز سر مي دهم صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم فرياد ميكنم... من با غم هايم خوشبختم
میگویند گاهی بــه خـــاطـرش مـــانـدن را تـحـمــل کن.... رفتن از دست "همـــه" برمی آید.
خوش به حال فرهاد!!!! تلخ ترین...خاطره اش...شیرین بود. غمگینم مثل عکس اعلامیه ی ترحیم که لبخندش دیگران را میگریاند این روزهــــــــــــا
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد... تظاهر به بی تفاوتی، تظاهر به بی خیـــــالی، به شادی، به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
سرم راشاید دیگران درنبودنت گرم کنند
امادلم راهرگز!!!!! خـــــدایــــــا می گویند مرگ حق است. من مانده ام و این بغض لعنتی ....
منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش. پاک کن همه رهگذرند 
و گاه كه بي هوا بهش ميخورم
ازش دلجويي مي كنم
ببخشيد آقاي ديوار...
چپ...راست...
چپ...راست...
اما غم مرا هم به رقص وا داشته!
اشك هايم را پاك ميكنم
و باز با صندلي ميرقصم...
من خوشبختم
چون غم دارم...
با غم هايم مي رقصم...



حتــــی اگر خــــــــــــون هم گریـــــه کنی
عمـــــق همــــــــــــدردی دیگران با تو یک کلمـــــــــــه است :
((آخـــــــــــــی))


خدایا حقم را می خواهم...
خدایا ... دیگر نه ....
نمی خواهم امشب هم با گریه صبح شود !
اشکهایت را با دستهای خودت

| Power By:
LoxBlog.Com |