در زمین عشقی نیست که زمینت نزند اسمان را دریاب

به ديوار سلام مي كنم


و گاه كه بي هوا بهش ميخورم


ازش دلجويي مي كنم


ببخشيد آقاي ديوار...


و باز صندلي را با خودم مي چرخانم ومي رقصانم


چپ...راست...


چپ...راست...

 

يادمه رقص بلد نبودم!


اما غم مرا هم به رقص وا داشته!


اشك هايم را پاك ميكنم


و باز با صندلي ميرقصم...


بلند بلند آواز سر مي دهم


من خوشبختم


چون غم دارم...


صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم

 

فرياد ميكنم...

 

من با غم هايم خوشبختم


با غم هايم مي رقصم...



نوشته شده در دوشنبه 04 دی 1391ساعت 22:31 توسط nahid2012| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران