
بعد از مدت ها دیدمش!!!
دستامو گرفت و گفت
چقدر دستات تغییر کردن...
خودمو کنترل کردم وفقط لبخندی زدم....
تو دلم گریه کردمو گفتم:......
بی معرفت!!!
دستای من تغییر نکردن...
دستات به دستای اون عادت کردن......
نوشته شده در دوشنبه 08 آبان 1391ساعت
12:15 توسط nahid2012| |